ديگه واقعا چيزي به پايان عمرش باقي نمونده...داره كم كم يه خاطره ميشه تو صحنه زندگيم...نميدونم چطورميشه فقط دلم ميخواد خوب تموم بشه اگه قرار به رفتن باشه دلم ميخواد عزيز برم.
ديشب دلم گرفت دلم لرزيد دلم شكست دلم آب شد دلم خنديد دلم مرد...
اندازه توپ بدمينتونم
آروم توو گوشم زمزمه كرد
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
يه آرزوم برآورده شد
اي امان ....بايد چي بگم چي كاركنم كجا برم ...فعلا كه هي دارم قورت ميدم
الان بهترم داغ بودم آروم شدم توو آينه بروي چشمام
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا امادر صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
حال گيري بد...درد تا سر حد مرگ....يهو ريختن اشك....حال گيري خوب.....آب نبات...بادوم....
باد شديد.....فاتحه....حوض قرمز.....گنبد فيروزه اي....بخاري ماشين.....لرزيدن و لرزيدن و لرزيدن...
آش رشته....عکسای قشنگ.....بازم لرزیدن
نشستن توو شومينه....صداي گرم خوابيدن.....كلي ظرف واسه شستن....نه شام نه ناهار....
افتادن توو دستشويي و غش كردن....۱۰ ليوان چاي خوردن....كلي حرف و كلمه واسه گفتن
.............
اينگونه گفت مرا
اينگونه نيست كه كسي ننگين بميرد و رنگين به آن دنيا رود ...
واقعا نميدونم چه مرگم شده!!!!
چند روزه حالم بده!نميدونم عمق فاجعه از كجاست!
امونمو بريده!تمركزمو گرفته ...همينجوريش كه آخره آي كيو ام
اي خدا....تا يچي بهم ميگن اشكم درمياد...ميرم قايمكي گريه ميكنم
خوابم مياد ..انگار صدساله نخوابيدم
ديگه مطمئنم يكي از پيچو مهره هام گم شده!!!
ميخوام برم ماه ...دارم بار سفرو ميبندم
امشب ساعت ۱۰
شايد برگردم شايد بمونم

کسی نیست کسی نمانده همه رفتند و بازهم دلم گرفت.
افسوس که تنها در خواب های خیالم طلوع خواهی کرد و راهی برای بخشش یک طلسم دیرینه هنوز در گذر خرد شدن شاخه های خشک قلبم نمانده. هرچه بود ویران شد از یک تردید دیرین، از یک آسمان دور ماندم از بند سبز خاطراتم، از خواب مادری که قصه تنهایی غریبانه کودک معصومش را از پشت دروازه های سکوت چشمانش برایم نجوا می کرد. از غمهایش از ستاره های تنهایی اش و مرا ناجی آن لحظه ها می دانست منی که سالهاست با دستانی بسته و قلبی باز برای پرنده ها دانه امید می دهم.منی که دیدن دریا و صدای امواج آن برایم حسرتیست دیرین، منی که روحم، تمام وجودم را خرد می کند روحی که نمی داند دنیای آدمها دنیای این بدنهای خاکی درکش نمی کنند معنای نگاهش را نمی دانند معنای قلبش معنای عشق سبز درونی اش.
من سرمستم سرمست یک حسی سبز .روحم مست و جسمم خاموش .نیرویی عجیب وجودم را می کشاند به آن سوی رویای دور که هیچ چشمی آنرا ندیده و هیچ پرنده ای صدایش را نشنیده. نمی دانم معنایش چیست؟از کجا در دلم رخنه کرد که اینگونه در نگاه ها گم میشوم با صدایشان غرق می شوم می دوم روی چمنهای نشاط و قلبشان برایم هدیه ایی شده چون نوای باران در کوچه های نگاه.تمام زندگی من تمام خاطرات من تمام باورهای من ،باورهای آدمهای خاکی نیست قطره قطره خون من از عشقی جوشش می گیرد که خداوند چشمه ای ازآب حیات در آن جوشانده. کاش همه می دانستند کاش همه می دانستند .
آنچه کمی ارامم می کند اینست که تو می دانی تویی که آرام در این سکوت شب با چشمانی بسته مرا می بینی با لبهایی بسته مرا می خوانی و از اعماق وجودت مرا می خوانی .
آنقدر اشک می ریزم تا تمام سیاهی ها با اشک دلم پاک شود.الهه من کجایی تا برای تو بگویم چه برمن گذشت در این همه سال که تو نبودی ندای لحظه هایت تا کجا رفت تا کدامین آسمان پرواز کرد.کجایی تا بگویی من کجای قصه زندگی آدمها زنده هستم .
بازیگری که با روحش زندگی می کند نه جسمش.کاش همه راز چشمهایم را می دانستند که آن سوی شیشه غبارآلود قطار چه ساحل زیبایی می بینم پر از صدفهای رنگی.
مادر تو کجایی؟با آنکه صدایت همیشه با من است دیرزمانیست دلم برای آغوشت تنگ شده
روی زانوی گرمت بخوابم خوابی عمیق و آرام خوابی طولانی در آسمانها پرواز کنم با صدای لالایی ات رها شوم از این لحظه های سرد.
دست در دست خدا برای تمام یاسهای نیمه جان باران دهم.
در قلب آدمهای نالان نور آفتاب بتابانم .
قلب شان را از کینه و غم پاک کنم.
مادر مادر همیشه نگرانم من آمدم آمدم تا دوباره شروع کنم برگ دیگر دفتر زندگی پر فرازو نشیبم را. خدارا شکر می گویم که دعای تو همواره پشت و پناهم بود و دعای ارام و نگاه ارامتر همراه سبز زندگیم. حضور دوستان همیشه مهربانم که مرا از سکوت جدا می کردند.
کاش تنها یک شب ،تنها یک شب مرا می دیدی .
آن ستاره کم نور در اعماق آسمان که اهسته پرواز می کند قاصدک شبانه ات خواهد بود.
بیا کنار پنجره...
قبل از شروع میخواهی از تمام ثانیه ها استفاده کنی اما پس از پایان دیگه زمان زیاد مهم نیست بلکه نتیجه مهم هست . شاید هم برای بعضی برعکس باشه .
اما نمیدانم انتهای نگاه به کجا میرسد ؟
چگونه میتوان با چشمانی منتظر شاهد لحظه ای شد که حتی در خواب هم ظاهر نشده؟
چگونه آرزویی از روزهای کودکی با قلب پریشان امروز گره خواهد خورد؟
چگونه من در جاده زندگی جای خودم خواهم رفت با نگاه خودم؟
چگونه میتوان قلب انسانها را روشن ساخت از خواسته دل؟
چگونه میشود از سکوت دور شد در لحظه اوج فریاد؟
چگونه میتوان قطره های اشک را در برکه چشم خشکاند در لحظه غم؟
چگونه میتوان فراموش کرد و فراموش نشد؟
چگونه میتوان عدل را میان دو انسان با دو حس متفاوت تقسیم کرد؟
چگونه میتوان حق را تعریف کرد؟
چگونه میتوان راحت خالی شد از حرف ناگفته دل و آسوده خوابید؟
چگونه میتوان بجای لحظه شماری روز تولد برای لحظه مرگ لحظه شماری کرد؟
چگونه میتوان واژه عشق را آهسته فریاد کرد؟
چگونه میتوان دنیا را تغییر داد؟
....بهتر بگویم چگونه میتوان خویش را تغییر داد؟
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
صبح تاريك ميان دانه هاي برف خواندم
غرق در سروده هاش شدم... غرق در درد جاودانگی...گیلگامش را گشودم... از دید من گیلگامش کسی بود که به سودای یافتن اکسیری برای زندگی از شهرش بیرون رفت.... مکنت و مالش را رها کرد... از همگان نشان چشمه ی زندگانی را گرفت اما هرچه جست اثری نیافت... و خسته شد.... تا به انکیدو رسید.... یوزپلنگ دشت... ردیف خدایان... معشوق تمام زنان بابل... که رامش گران برای اوست که می خوانند و رباب ها برای اوست که می گریند.. گیلگامش انکیدو را با خویش همسفر کرد.. تا شاید با او آب زندگی را بیابد... اما گیلگمش عوض شده بود... برای او آب زندگانی دیگر مهم نبود... با انکیدو ماندن مهم بود... آنکیدو بهانه اش شده بود برای ادامه ی راه... هرچه راه طولانی تر می شد گلگامش بیش تر بر سر ذوق می آمد... شاید گیلگامش آب زندگانی را یافته بود... این را من از آن جا فهمیدم که گیلگامش بعد از مرگ انکیدو و در خاک کردن تن بی جانش چند روزی بیش تر نماند ... و در این چند روز هم سودای مردن داشت... چیزی که در پی فرار از آن آمده بود... می دانی ... راه به غایت راه نیست... به همراه است... و وقتی همراهت نیست دیگر ادامه ی راه چیز بی خودی است...
تو انکیدوی منی ...یوزپلنگ دشت... ردیف خدایان..بهانه ی گیلگامش برای ادامه ی راه... شاید هم اکسیر زندگانی... جاودانگی به چه درد می خورد وقتی انکیدو نباشد؟
همين امشب ميخوانم تمامش را
باهزار راز نهفته
باهزارحرف نگفته
باهزار قصه غصه
اين تن خسته شكسته
درهيچ برهه اي از زمان
حافظه ام ياري نمي كند كه خاطر آورم
روزگار بي دغدغه و گله
و چه نيكوست هديه دوست
اندوه و غصه يادگار روزگار ماست
قاصد روزان ابري داروگ
كي مي رسد باران
......
باد با هيبت بر پنجره ها مي كوبد
آسمان خشم خود را بر زمين مي نازد
پرنده ميخواند
باران را صدا مي زند
پرنده مي ميرد
پرنده بي صدا مي ميرد
پرنده بي پر مي ميرد
پرنده بي عشق مي ميرد
در خواب بودم كه به خوابم آمدي
در خواب بودم كه از خوابم رفتي
شب غرقه بودم
احساس مرگ داشتم
احساس بي صدا شدن
احساس بي پر شدن
احساس بي عشق شدن
خواب ديدم
خواب مسيح
خواب زيبا شدنم
ندا آمد
براي دوباره زنده شدنت آماده شو
ناگهان
در مسجد جمكران
خودم را ديدم
در حال نماز
اندكي با تو نوشتم غم دل ترسيدم
دل آزرده شوي ورنه سخن بسيار است

سیراب نمیشوم از آبی که تو بر لبانم میرسانی
وقتي ورزش ميكني ضربان قلبت به اوج ميرسه وقتي رانندگي ميكني و ميزني دنده ۵ ميخواي بپري توو آسمون وقتي موهاتو شونه ميكني دورت و توو آينه به چشمان نگاميكني ناخوداگاه واسه خودت يه بوسه ميفرستي وقتي شب تموم ستاره هارو به چشماش ميبخشي تا چشماش سرشار از برق شادي بشه وقتي چشاتو مي بوسه تا خوابت پره ستاره بشه وقتي صداش مي كني و منتظر پاسخي وقتي بارونو برات ميفرسته تا تماشات كنه وقتي باروني ميشي از شنيدنش وقتي باهر قطره بارون زنده ميشي به اوج مي رسي نهايت پرواز ميشي آرامش رو قورت ميدي
كجا بايد دنبالش بگردي
كه هرجاي زمين و زمانه

فقط خدا ديد....
زمزمه هاي صلوات ..تسكين درد شد....
و من چقدر سبكبالم
و من آماده آماده ام براي تو
ماه بهمن از راه رسيده با يه هواي مشتي بارووني...هواي شمال شده ....هواي قدم زدن...هواي نفس كشيدن...هواي به آرامش رسيدن......با اونكه شب راحت نخوابيده بودم بافكراي جورواجور....وقتي نماز صبح رو باصداي شرشر بارون خوندم
سه تا دعا كردم........و بالبخند نذر كردم

