تبليغاتX
نیمه اسفند






















نیمه اسفند

صدای پر قاصدک

یه ساحل آروم و قشنگ یهو طوفانی میشه میریزه بهم ...کاش بدونی کی طوفانیش کرده کاش بتونی علتشو بپرسی کاش بتونی باهاش حرف بزنی کاش ...

چرا باور نمیکنی که همه چیز درنهایت برات خیر و خوبیه ..چرا اینقدر بیوفایی...

بیچاره!!!حالا همه عمرتو صرف گریه کن!چقدر پرتی تو

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر کجاست؟؟؟

دلم باتو گفتنی نیست!تپیدنیست،حرفم باتو شنیدنی نیست ، وزیدنیست...مستانه چشم من

.

.

.

چند لحظه بود...فقط چند لحظه...طوفان همه چیز رو نابود کرد...نمیدونی بیگناهی یا ...

چقدر دلم گرفته

این روزها

این شبها

کاش بشکنه  این سکوت تلخ....تلخه تلخ

 .............................................................................یک واقعیت

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود  ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط قاصدک| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

.

.

.


 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:58 توسط قاصدک| |

تامیخوام حرف بزنم گنجشک کوچولو که به دونه هاش رسیده توو گوشم میخونه عاشقونه

تامیخوام بگم از دوست داشتن ،همه اطره های به هم نرسیده،مث حس قشنگ بچگی آرومم میکنه

تامیخوام بپرم از رو خیال برسم به حقیقت میشم ابر بهار و می بارم و می بارم

از پشت ابر از پشت درخت از نگاه گنجشک کوچولو میگم دوست دارم

....

خدارو شکر پرونده کتابخونه دانشگاه که از ۱۰ اسفند باهاش درگیر بودیم تموم شد و بلاخره یه شب راحت خوابیدیم(بقول همکارم )

وقتی همه امضاهارو گرفتیم وقتی آقای... که این شلوغی رو راانداخته بود با آرامش و پذیرایی باهامون حرف می زد اصلا باورم نمیشد خودشه...اما این اتفاق هم برای خودش تجربه ای شد که بیشتر حواسمو جمع کنم

آخر انرژی هستی آخر آرامش...وقتی می بینمش وقتی صداشو میشنوم بی اختیار لبخند می زنم ...شاد میشم و هر بار با یه عالمه حس قشنگ برمی گردم...هدیه می گیرم یه دعا یه آرزو...خداجونم خیلی دوست دارم...صمیمی تر ...تلاش کن...تمام قامت...اتفاق...عطش...مهر

فاصله کم شد..انگار دعاها برآورده میشه...تماس ...پیاده رو ...دعا .... یه لبخند پر مهر....مهربونتر...توسی ....سفید...کرم

همه فهمیدن ..همه به من حق می دن....

حق دارم

اما کی میدونه چی کشیدم!

تبریک یا تسلیت....فراموشی یا مرگ...بغض تلخ یا بیخیالی محض

عجب!!!!به قول تو...عجب

راست می گفت کتاب قطور کتابخونه پدر...توو روزای بچگی ...روزای بیخیالی

گل ناز باشی در بند خار

چقدر زیبایی

چه سکوت بی نظیری

...آرامش کجایی کجایی کجایی؟یک دقیقه بیا کنارم

دونه دونه بارون گلبرگ میخوام

دریا مرا غرق کن از خیال

تصویر ماه هم گمشده در ذهنم

لحظه من کجاست؟

آرامش بغلم کن

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:4 توسط قاصدک| |

خوابت میاد فکر می کنی اندازه یه سال نخوابیدی!!دختری رو پاته ...براش لالایی میخونی اما خودت زودتر بیهوش می شی و انگار هزار سال خوابیدی

گرسنه می شی مثل فحطی زده ها یخچالو میگردی!

قندت میفته پایین. یه کاسه شیرینی می خوری!!۱یه کم حالت جا میاد...

نگات میفته به خونه شلووووووووووووووووغ!

مثل فرفره که کوک میشه میشوری می پزی و به دختری می رسی

توو کله ت پره فکر میشه...دلت بارون میخواد ...قطره بشی برسی به دریا...برگ بشی برسی به درخت...به جنگل

دلت میخواد بری وسط جنگل یه کاسه شاتوت بکنی و بخوری

دلت میخواد بری وسط گلای زرد دانشگاه بخوابی و آسمون ابری رو نگاه کنی

دلت میخواد دور درختا تاب بخوری...بلند بلند شعر بخونی

دلت میخواد احساستو نوازش کنن...تامیخوای عادت کنی به رویا میرسی آخر قصه

...

چقدر این مدت اضطراب کشیدم...هنوزم ادامه داره اما وقتی یکسال گذشت انگار همه چی یه کم آروم شد...هر روز که میگذره انگار از قدرت پدر کم میشه از شادابیش از سلامتیش...نگرانم

تلاطم ۸ سال دوندگی هم که هنوز نتیجه نگرفته ...فکر می کردم زودتر همه چی تموم شه ...

کاش فقط خواب بود...کاش فقط سراب بود...از صدای زنگ تلفن می ترسم...از صدای مادر توو گوشی می میرم....از نگرانی و سختی که توو نگاهشون میپیچه دلم میگیره...فقط کمی خوشحالم که یکبار دیگه پدر و فرزند توو آغوش هم خندیدند....خدایا شکر

توو چشاش پره حرف...نمیتونه به زبون بیاره...قرآن میخونه تنهایی..گریه می کنه تنهایی...خدایا کمکش کن

از همین جا بوسه می زنم به دستای مهربون پدر...پدری که با شنیدن گریه پسر تنها پناه امنش شد..ممنونم پدر که دستش را گرفتی...

..بهار اومده انگار..با همه گرفتاریام فراموشت نکردم بهار قشنگم...از همون اولین جوونه کوچیک درخت کنار اتاق محل کارم نازت کردم باصدای گنجشکا برات خوندم بهار مهربونم

فقط دلم تنگه برای شادی های کودکی عشق و احساس نوجوانی...جوانی ما هم که با تلاطم میگذره و کم کم به آستانه سی سالگی نزدیک میشم...

اوضاع دانشگاه داره کم کم آروم میشه...ماموریت های ما هم خاطره شد برای خودش...چقدر خاک کتاب خوردیم!!!برای گرفتن امضا ..چقدر دعا کردیم و به همکارم میگفتم  باصدای بلند دعاکن ...چه روزی بود که هردومون داغ کرده بودیم از گرسنگی شدید!تشنه یه قطره اب بودیم ...سر پیدا کردم رده آر بین قفسه کتاب ها صدامونو بلند کردیم !!!مثلا دعوا کردیم ...من خندیدم من گریه کردم ...همکارم خوراکی خرید!!

گوشیم جامون توو ماشین آژانس!باهاش با خارج صحبت کرده بودند و باهمکارم رفتیم دعوااااااا

از این بیمارستان به اون بیمارستان .شبا خواب میدیدم کتابا دارن منو میخورن!همش میشنیدم بنویس ۱۲۵۴ مدادی ..۱۲ خودکاری...دنفورث...سیسیل...ویلیامز...شوارتز گم شده!!!!!هرندی رو پیدا کن!!!!ای خدااا

بنده خدا همکارم ..توو این اوضاع شلوغ عقد کردن...دلش یه جای دیگه و حواسش به ماموریت بود...ایشالا خوشبخت بشن.

آخرین بیمارستان با پذیرایی کافی میکس و شیرینی استقبال شدیم که من از خوشحالی بغض کردم!!!تموم این روزا خیلی فکر می کردم...

فاصله ...فاصله ....سکوت ...فاصله...لبخند کم رنگ....دعا ....خواب...مانیتور....چشمان بسته....مانیتور...یه آرزو

رنگ زندگی هنوز ادامه داره و با شعر بهار توو هوای قشنگ بهارهستم

دلم خیلی سفر میخواد ..سفر چند روزه ...خداکنه جورشه برم....

هر روز هربار به دختری توو مهدکودک سر میزنم بین راه قاصدک ها رو فوت میکنم ...گلای زردو ناز میکنم و به برگای کوچیک و خوشرنگ سلام میدم...دختری و خنده هاش شادم میکنه ...شکر

دیروز آخر برنامه شعری گفتم که به دلم خیلی چسبید ...

زندگی باغیست که با عشق باقیست

مشغول دل باش نه دل مشغول

بدون که بیشتر غصه های ما از قصه های خیالی ماست

پس اگه فرهاد باشی همه چیز شیرینه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:23 توسط قاصدک| |

خیلی نگرانم....

خدایا امروزو بخیر بگذرون...تنهام نذار

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 12:3 توسط قاصدک| |

به آرامش رسیدن، نه با فراموش کردن زندگی بدست می آید

و نه با غرق کردن خود در زندگی

امروز اولین روز کاری توو ساله جدید بود!همه یخ کردیم .اتاقا سرد و یخی شدن!اضافه کارم

ایام عید گذشت باحرف زدن با حرف شنیدن

با دفاع کردن با گریه کردن...هرلحظه دارم دعامیکنم تا همه چی به حالت عادی برگرده...نگرانشم..این روزا روزای سختیه براش...

چقدر گل گاوزبون براش دم کردم خدامیدونه...خیلی حرفا ناراحتم کرده خیلی نگاه ها ..همه رو به خداسپردم...فقط سعی میکنم سنگ صبور خوبی باشم و امید بدم هم به خانواده م هم به چندسال تلاش و زحمتش

ایشالاکه امسال ساله آرامش باشه واسه همه اطرافیانم و به خواسته ها و آرزوهای معقولشون برسن

عیدواقعی و شادی من وقتی تحویل میشه که مشکل بزرگ حل بشه

 از دوطرف توو فشار روحی ام...اما بخاطر دخترم هم که شده باید روحیه مو حفظ کنم

الانم یه خبر شنیدم که اصلا خوشم نیومد!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:50 توسط قاصدک| |

لحظه های آخره

سال ۹۰

توو دانشگاه...این ماه اسفند برام خیلی سنگین گذشت

زیر وزنه های چند تنی!!!!

خیلی حرف دارم واسه گفتن...واسه درددل کردن ..واسه دعا کردن

بابای سعید کوچولو منتظره تا من از این کامپیوتر دل بکنمو درارو قفل کنیم بریم

خداجونم

کمکمون کن ...واسه رهایی از بند مشکلات فقط از تو کمک میخوام

سال ۹۱ سال پر از آرامش و عشق باشه واسه همه مون

واسه دخترم

واسه زندگیم

واسه دوستان و همکارام

شکر......

عید همه مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:36 توسط قاصدک| |

یک ماهی بود که یه بادکنک بزرگ توو گلوم گیر کرده بود و منتظر یه اتفاق بودم تا بترکه و راحت شم

امروز این اتفاق افتاد...خدابخیر کنه....خداکمک کنه...مثل معجزه س اگه توبیخ نشم و دعوام نکنن...اما همش تقصیر من نبود بخدا....درسته این روزا فکرم مشغوله اما حواسم بود امان از دست بعضیا!!!امروز اصلا بد آوردم همش ...بنده خدا همکارم که میخواست برام ناهار بگیره نزدیک بود بادستام خفش کنم...هی می پرسید خانوم مهندس اینجا میخورید یا میرید سلف..منم که قاتی بودم میخواستم جیق بنفش بکشم

آخر بادکنک ترکید و ثانیه ها روشونه های دوستم گریه کردمو و خالی شدم...سبک شدم غمم گذاشتم رو شونه هاش...خدامنوببخشه ..دوتاییشونو ناراحت کردم

دست خودم نبود...اما میترسم..۱۰ روز پریده!!!!!!!!!!!!!!!!!نمیدونم چی بگم ..چی کنم پرید  که پرید

دلم میخواد الان از اتاق کارم بندازمش بیرون!کارشناسی که اومده ...خیلی حرصم داد...خدایا خودت به دادم برس

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:29 توسط قاصدک| |

شب قلبش اصلا خوابم نمیبرد هرچی آیه و سوره بلد بودم خوندم یه شب سرد زستونی/اما همش نیم ساعت خوابیدم نزدیک اذان صبح همسری بیدارم کرد واسه نماز/گرسنه م بود آخه شام نخورده بودم /هواهنوز تاریک بود که رفتیم بیمارستان /توعمرم اینقدر پف نکرده بود/اینقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که نتونستم از مادرم خداحافظی کنم/همه مودب بودن بااحترام بهم تبریک میگفتن/

قلبم تند میزد نمیدونستم چه حسی دارم خنده یا گریه /تمام بدنم سر شده بود/تا اینکه آماده رفتن به اتاق عمل شدم /همه نازو نوازشم میکردن که نترسم/تااینکه دکترم اومد و وقتی بامهربونی باهام حرف زد کلی آروم شدم/گفت:بزا ببینم دخترتم مثل مامانش خوشگل هست؟!!!!متخصص بیهوشی اومد/داشتم تند تند واسه همه دعا می کردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن/واسه ازدواج همکارا عاقبت بخیری همه و .../اما این وسط دکتر بیهوشی ازم سوالای جورواجور پرسید تاخواستم کامل جوب بدم دیگه هیچی نفهمیدم....فقط صدامیشنیدم یکی میگفت پاشو خانومی پاشوتنبل خانوم چشاتو بازکن ...آروم بازکردم ...

بی اختیار گفتم چرا دخترمو به دنیا نمیارید!!خانم پرستار خوشگلی اومد بالا سرمو و گفت پاشو عزیزم دخترت منتظرته...بی رمق بودم /درد داشتم اما چشام منتظر دیدن معجزه خداوند بود/وقتی صدای گریه شو شنیدم سرمو چرخوندم مامان اینا دوره ش کرده بودن /صدام بلند نمیشد که بگم زودتر بیاریدش دلم تموم شد آخه!!یه فرشته کوچولو با لباس صورتی رنگ و لپای قرمز و چشم و ابروی مشکی /خیلی سعی کردم جلوی بزرگترا جلوی اشکامو بگیرم/زیباترین حس زندگیم واقعا زیباترینش لحظه ای بود که دخترمو رو قلبم گذاشتم و به صدای شیرخوردنش گوش دادم/

خدارو هزاران بار شکر کردم/چشام افتاد به پنجره اتاق /دونه های سپید برف آسمونو رویایی کرده بود....

دختر نازم مثل خودم توو ماه رویایی اسفند به دنیا اومد ....

هر دو خوشحال بودیم

هر دو شکر گزار خدا

بخاطر همه لطفی که خدابهم داشت تا نه ماه کوچولوم سالم و سلامت بود و براحتی بدنیا اومد

 الان یک ساله که دخترم باحضورش گرمی خاصی آورده و از این بابت خیلی خوشحالم

امروز خوشحالیمو با همکارام و همکارای مهد تقسیم کردم ...شیرینی دادم

هرچند این روزا دلم نگرانه اما از همه میخوام دعا کنن تا مشکل زندگیم حل بشه و همسری هم به آرامش برسه

امشب تولد سه نفری و کوچیک واسه دخترم میگیرم و خدارو بخاطر نعمت قشنگش می بوسم و شکرمیکنم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:35 توسط قاصدک| |

از کابل شبکه تا کیک دونگی تا روز مهندس

تا یه فکر بکر

           تا عکس دست جمعی مهندسای فنی دانشگاه

یه روز به یاد موندنی

....

اولین شیفت کاریم بود

                      میام براتون میگم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:13 توسط قاصدک| |

Design By : Night Melody